تبلیغات
вℓαcк вυтℓєя - فن فیک پارت1

فن فیک پارت1

یکشنبه 27 خرداد 1397 07:56 ب.ظ

نویسنده: αѕυℓα
موضوع مطلب: فن فیک

بسم الله الرحمن الرحیم

αηgƖєѕ σf ɗαякηєѕѕ

اومدم با فن فیک خادم سیاه

میخوام ب صورت چند پارت بزارم چون نمیتونم همش
تو یک پارت بنویسم
دوستان برا خوندن فن فیک ها میتونید روی موضوع فن فیک منو
کلیک کنید:)
ادامه مطلب لطفا.............
ωнαт ωσυℓ∂ нαρρєη ѕєηραι?

dσηт ωσяяу єνєяутнιηg ιѕ....


yoυ cαɴт αlwαyѕ вe ѕтroɴɢ вυт yoυ cαɴ αlwαyѕ вe вrαve


あなたは常に強くなることはできませんが、あなたはいつも勇気づけることができます

وقتی شکوفه های گیلاس تمام زمین رو پوشانده بود و صورتی کرده بود
و هنگامی که نسیم ملایم بهاری صورت را نوازش میکرد
و صدای تمام دانش آموزان مدرسه را فرامیگیرد
نمیدانم که قرار است چه اتفاقی بیفتد
یک مدرسه جدید محل جدید
خیلی دلهره اور است
احساس عجیبی است

اما با افکار مثبت قدم برمیدارم
همینطوری که در فکر فرو رفته بودم به پسری برخورد کردم
سرم رو بالا بردم و نگاهش کردم
پسر خوشتیپ و خوشگلی بود خیلی کاوایی بود
چشم بند روی یکی از چشماش بود و همین منو متعجب کرد
-لطفا اگ میشه جلو چشمتون با دقت نگاه کنید
+اتو...سومیماسن!
-دایجوبو
رفتم سر کلاس و اطرافم نگاه کردم مث اینکه امسال باید از فکر دوست پیدا کردن
منصرف بشم همشون باهام فرق دارن
که یکدفعه یه دست که خیلی قوی و خنک بود دور گردنم پیچید و سعی کرد منو خفه کنه
-هیی تو دختر جدیده ای؟
یه دختر موقرمز خیلی خوشگل بود
+گومن...ولی اون کار واس چی بود؟
-بیخیل بابا جنبه شوخی نداری
تا اومدم باهاش صحبت کنم سنسی رسید سر کلاس و ما برپا و برجا انجام دادیم
وقتی نگاه سنسی کردم دیدم خ جیگره همینجوری مات و مبهود نگاهش میکردم
که با چشمای قرمز و جذابش بهم نگاه کرد و اسمم صدازد
-الیزابت میدفورد
+ه..ه..هــــــای!
-لطفا خودت رو بهمون معرفی کن
رفتم جلوی کلاس و خودم معرفی کردم و بعدش هم نشستم سرجام
-فک کنم خودمو باید بهت معرفی کنم
-من سباستین میکایلیس هستم دبیر تاریخ امیدوارم بتونیم لحظات خوبی رو تو کلاس
باهم سپری کنیم
مثل اسکلا هیچی نگفتم و نشستم از اول کلاس فقط به چهره سنسی نگاه میکردم
تا آخرش و هیچی از درس نفهمیدم فک کنم بقیه دخترا هم مثل من بوده باشن
زنگ استراحت خورد و همه بچه ها با هم رفتن بیرون تا صبحانه بخورن
-هییی الیزابت
همون موقرمزه بود
+اوم........
-میخوای بیایی با ما صبحانه بخوری
+آره خوشحال میشم
وقتی رسیدم پیش بقیه بچه ها همون پسره رو که قبلا بهش برخورد کرده بودم
رو دیدم که داره با یه پسر موبلوند صحبت میکنه همینجوری بهش خیره شده بودم
تا اینکه دختره صداشون کرد
-هییی بچه ها بیایین اینجا ببینید کی رو اوردم=)
+اتو از آشنایی باهاتون خوشبختم الیزابت هستم
همون دختر موقرمزه شروع کرد به معرفی خودش
-من میرین هستم
بعدش همون پسره رو که صبح دیده بودم
-منم شیل هستم
-منم الیوس هستم
-فینی
-اسنیک
باورم نمیشه با اینکه یه جای جدید هستم ولی بازم تونستم دوست های جدید پیدا کنم
شیل:الیزابت تو اهل توکیو هستی؟
+خب راستش ن من اهل روستای
Makkari هستم
شیل:جالبه من وقتی بچه بودم با پدر و مادرم به اونجا رفتیم
+اتو شیل چان میتونم بپرسم اون چشم بند واس چیه؟
ش:چیزی نیس فقط یه تصادف بود
+متاسفم
الیوس:هیی بچه ها من دیروز راجب گذشته این دبیرستان ایشایاما تحقیق کردم
و فهمیدم این دبیرستان مربوط به 100 سال پیشه ولی قبلا اینجا دبیرستان نبوده
یه بیمارستان بوده که بعدا ......
که زنگ میخوره
+چ جالب میشه بعد کلاس راجبش بیشتر برام بگی
الیوس:حتما
سرکلاس زبان بودیم که خیلی کلاس شاد و خوبی بود
فقط و فقط به خاطر دبیر خیلی خوب و باحالی که داشتیم ولی خ سخت گیر بود
-بچه ه تا صفحه 234 بخونید واس فردا
-عههه سنسی نانده؟!!!
-سنسی خ بدی
+گومن آندرتیکر سنسی میشه یه سوال بپرسم
- الان ن بزار برای آخر کلاس
زنگ خورد و من سوالم نپرسیدم آخه یادم رفته بود
که یکدفعه میرین پشت سرم ظاهر شد
میرین:میگم میخوایی بیشتر راجب این مدرسه بدونی ؟
+آره جالب به نظر میاد
تموم بچه ها رو دور هم جمع کردیم
میرین:هیی گایز نظرتون چیه امشب بیاییم مدرسه؟
شیل:دیوونه شدی چجوری؟
میرین:امروز نمیریم خونه منم موبایلم همرام هست زنگ بزنید خانواده هاتون
یه بهونه بیارین که شب خونه نمیرین تا نگران نشن بقیش با من من و الیزابت همه
چیز رو برنامه ریزی کردیم
الیوس:من شنیدم شب ها اینجا توسط ارواح تسخیر میشه چون بعضی ها صداهای
عجیب و ترسناکی شنیدن
فینی:جالب به نظر میاد من ک پایه ام
اسنیک:لعنتی ها من میترسم ولی چون شماهم هستید پس منم هستم
همه بچه ها قبول کردن و باهم برنامه ریزی کردیم و نقشه کشیدیم راجب امشب

_______
続ける____
خب دوستان اینم پارت یک نظر فراموش نشه آریگاتو^^
_______続ける____



کامنت: あなたのフィードバック
آخرین ویرایش: یکشنبه 27 خرداد 1397 11:16 ب.ظ