فن فیک پارت 2

سه شنبه 26 شهریور 1398 12:14 ق.ظ

نویسنده: αѕυℓα
موضوع مطلب: فن فیک
به نام خدا

سلام بچه ها ببخشید که به مدت طولانی نبودم=/
دلم کلی برای همتون تنگ شده بود
راستش اصلا دلم نمیخواست انقدر طولانی از وب جدا باشم ولی 
بالاخره مشکلاتی پیش اومد=(
خب بگذریم اینم از پارت دوم فیک برای ادامه برید ادامه مطلب
و اگه منتظر پارت بعدی و مشتاق پارت بعد هستید 
نظرت 100 به بالا باشه آپ میکنم
خب منتظر چی هستی برو ادامه مطلب......

人生は進む
life is runaway.....
何が起こるかは関係ない
try hard no matter what happens....


اون شب پاییزی خیلی هوا سرد بود و آواز باد باعث دلهره مون شده بود

ولی بازم هممون هیجان داشتیم برای اون ماجراجویی هیجان انگیز

همه چی داشت خوب پیش میرفت تا اینکه صدای جیغ میرین بلند شد

هممون پشت سرمون نگاه کردیم که یه موش دیدیم و میرین هم زمین 

خورده بود که باعث شد aliosکلی ازش بخنده مسخرش کنه 


ولی میرین با غرغر به راهش ادامه داد یه دفعه سرجام خشکم زد که

شیل برگشت بهم نگاه کرد و ازم پرسید چی شده من خودمم نمیدونستم 

+نم..نمیدونم یه دفعه احساس کردم کسی پشت سرمه...یه دف..

که شیل دستم محکم گرفت و لبخند زد 

+الان دیگه اتفاقی نمیفته من مراقبت هستم نگران نباش

که احساس کردم قلبم داره کنده میشه فقط لبخند میزدم

+آ..آریگاتو 

تقریبا تا ساعت دو صبح تو مدرسه پرسه میزدیم ولی چیز خاصی 

پیدا نکردیم اتفاق خاصی هم نیفتاد

اسنیک:خب نابغه ها چیزی ک نبود حالا کدر ها قفله چجوری میخوایین برگردید خونه

+تف.....راست میگیا

میرین:گیر افتادیم تو مدرسه فک کنم چاره ای نداریم جز اینکه تا صبح اینجا باشیم بیایین یکم بخوابیم و سعی کنیم ساعت 5 صبح قبل اینکه کسی بیاد مدرسه رو باز کنه بیدار شیم تا یه جایی مخفی شیم

هممون موافقت کردیم و همونجا خوابیدیم

ciel pov*

چشمام ک باز کردم کسی رو ندیدم تقریبا نزذیک ساعت 4:30 بود ولی بچه ها نبودن کل مدرسه رو دنبالشون گشتم ولی مث اینکه آب شده باشن رفته باشن زیرزمین حس کردم کسی پشت سرمه 
تا اومدم سرمو برگردونم همه جا سیاه شد و من نه 
چیزی دیدم نه چیزی شنیدم و نه چیزی حس کردم

Elizabeth pov*

با حس سردرد و سرگیجه چشمام باز کردم دستام 
پاهام تموم بدنم بی حس شده بود نمیتونستم تکون بخوردم توی یه اتاق کوچیک بودم با کلی وسایل شکنجه کنارم یعنی چه اتفاقی قرار بود بیفته 
بقیه بچه ها کجان چرا همه جا پر خونه 
چه کسی باعث این اتفاقاس تنها چیزایی که داشت مغزم منفجر میکرد همین افکار بود صدای باز شدن در توجه منو به خودش جلب کرد چشم های خستمم سمتش بردم ولی چیزی ک دیدم شوک عظیمی بود که باعث شد تموم این بی حالی ها و خستگی ها از سرم بپره آخه چجوری
چرا؟
چیزی ک دیده بودم برام غیر قابل باور بود

_____________________________

کمنظر نظراتتون هستم^_^





کامنت: いただきました
استیکر: انیمه ? اوتاکو ?
آخرین ویرایش: سه شنبه 26 شهریور 1398 12:46 ق.ظ



شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic